میون ماه من تا ماه گردون......

از عروسی بگم که تا لحظه اخر دلم نمی خواست برم...بلاخره به اسرار پدری حاضر شدم .اونم چه حاضر شدنی اخه من وقتی رو دنده لج بی افتم دیگه کسی نمی تونه از من کاری بخواد..ارایشگاه هم نرفتم خودم موهام خیلی ساده درست کردم ویه ارایش خیلی ساده همون لباسی که مامان اسرار داشت پوشیدم رفتم انقدر با اخم نشسته بودم که دایی جونم تعجب کرده بود فقط یک بار به اسرار دایی رقصیدم احساس میکنم خودم نیستم باید تکلیفم با تپلی هم مشخص کنم من نمی تونم اون طوری که دیگران دوست دارن لباس بپوشم...دیروز هم تو باغ دایی بودیم اخه عروسی تا 4صبح طول کشید....امروز ودیروز فقط استراحت کردم.

نمیدونم چی بگم؟

روز عید تپلی امد خونه ما برام عیدی اورده بود یه عطربا یه جا جواهری که با یه عالمه کفش دوزک وگل خوشگل شده بود کادو هاش گذاشته بود تو یه پاکت قرمز با یه شاخه گل رز ویه بسته شکلات...بعدهم رفتیم بیرون به گشت وگذارچون من دلم باقلوا می خواست رفتیم یک کیلو خریدیم نشستیم دوتایی  هی خوردیم.دیروز هم از ظهر رفتم خونه الی جونم به هوای مولودی گفتیم خندیدیم خیلی خوش گذشت.

امروز قراره شوهر خواهری بره محل کاره تپلی.تپلی یه کم دیشب ترسیده بود نمیدونم بهش حق بدم یا نه؟!میگه مراحل هر چی میره جلوتر سخت تر میشه.منم بهش گفتم اگه ترسیدی یعنی جا زدی پس خوب فکرات نکردی...بهتره بری خوب فکرات بکنی.بعدازظهر عروسی دعوتیم توباغ دایی جونم.مادری از صبح گیرداده چی میپوشی؟قبلا یک بارهم نمیپرسید ولی از وقتی تپلی امده خواستگاری داره کلافه ام میکنه به خدا...هرچی هم پیشنهاد میدم یه عیب میذاره روش که این مناسب نیست چون خیلی کوتاه؛چون فلان....براهمین ترجیح میدم عروسی نرم.از شوق افتادم اگه تپلی هم بخواد این طوری باشه نمی تونم تحمل کنم چون من دختریم که حدوحدود خودم میشناسم؛مادری این میدونه ولی میگه خانواده تپلی با ما از نظر اعتقادی متفاوت ان.

سرعت میگ میگ...

از پنجشنبه براتون بگم که رفتیم خونه تپلی جونم..یه خونه نقلی خوشگل...یه اکواریوم داشت توش پراز ماهی خوشگل...دوتا مرغ عشق که البته برا من خریده...تپلی جونم هم انقدر جیگر شده بود اخه یکی از اون تیشرت هایی که خودم براش خریده بودم پوشیده بود...من هم براش سه شاخه لاکی بامبو خریده بودم که نشونه شانس واقبال باشه براش.جمعه هم با دختر خاله هام رفتیم سینما فیلم ورود اقایون ممنوع..چقدر خندیدم خیلی قشنگ بود عالی بود..رفتیم سینما ازادی دیدین که ورودیش پله داره؟!بنده هم کفش پاشنه 15سانتی پوشیدم انگار واجب نشون بدم خانمم،خودمم گرفته بودم انگار که ملکه الیزابت داره میره سینما درهمین هنگام پام پیچ خورد و....نخیر نخوردم زمین چون دختر خاله ام زود دستم گرفت...امروز هم با دختر خاله ام نشسته بودیم تو خونه دیدیم حوصله امون سر میره تصمیم گرفتیم یواشکی پدری ماشین برداریم بریم یه دوری بزنیم چراغونی ها رو ببینیم بببببببببله خوشحال وسره حال رفتیم دورکی زدیم خوش وخرم در راه خونه بودیم که جو نیلویی گرفت امد دست فرمونش ثابت کنه لایی کشید با سرعت میگ میگ زد توگلگیر یه پراید وبه ماتیز تبدیلش کرد...تنها کسی هم که به فکرش میرسید در اون شرایط بهش زنگ بزنه تپلی بود،الهی قربونش برم سریع خودش رسوند وخسارت پرداخت کرد(ابته خودم خسارت میدم چون من باید خودم تاوان اشتباهاتم بدم)وگواهی نامه اش داد به اقاه که حالا صاحب ماتیز شده بود،خوب به من چه پراید پیت حلبی؟!!!!خداروشکر ماشین ما اخ نگفته بود...مثل اینکه ملک الموت دور سرم میچرخید ولی من پروتر از این حرفاها بودم روش کم شد رفت.

ازادی کجایی که یادت بخیر.........

رفته بودم چندتا لباس مجلسی خریده بودم که خیلی دوستشون داشتم ولی مادری میگه داری با یه خانواده ای ازدواج میکنی که مومنن نمی تونی از این لباس ها بپوشی مجبور شدم برم پس بدم...برامهمونی پسرخاله ام نذاشت لباسی که دوست داشتم بپوشم به همین بهانه...کلی حالم گرفته شده از ازادی هام کم شده قبلا هرچی می خواستم می پوشیدم هر کاری دلم می خواست میکردم هیچ کس کاری به کارم نداشت.

راستی امروز تپلی برا امتحان عصبانی کردم به دوتا اس ام اس نکشیده عصبانی شد...فردا میریم خونه تپلی بازدید.

 

وای چقدر چاق شدم...........

مهمترین خبر این که مادری از سفر برگشته.....دیروز خونه بودم ویه کم کتاب خوندم بعداز ظهر تپلی جونم دیدم یه عالمه لپ اش ماچ کردم اخه یه عالمه لپ داره....دلم براش یه ذره شده بود....شب هم فندقی جونم امد از بس سفت ماچش میکنم دیگه میرم طرف اش لپ هاش جمع میکنه با دستش لب هام میکنه....هیچ خبر خاصی نیست،فقط من یه عالمه چاق شدم می خوام رژیم بگیرم که برا بله برونم خوشگل تر باشم...

توهم فانتزی عروسی..........

امروز صبح زود بیدارشدم تند تند اول غذا پختم وسریع شروع کردم به جمع وجور کردن خونه البته اونجوری که خودم برنامه ریخته بودم وقت داشتم که یه کمم به خودم برسم ولی هانی جان یک دفعه زنگ خونه رو زد نگو چقدر دوست داشته بیاد خونه ما....هیچی دیگه نهار خشمزه ای که بنده پخته بودم خوردیم یه کم حرف زدیم از این ور اون ور...یه ذره پشت سره خواهر تپلی غیبت کردیم(نه بابا شوخی کردم اون بنده خدا که کاری نداره بامن من چون دلم می خواد کرم بریزم یه چیزهایی میگم)بعداز ظهر هم رفتیم یه کم تو خیابون چرخ زدیم قرار بود هانی بره خونه هلک جان دوست مشترکمون که برنامه اش کنسل شد...گفتیم به جای اینکه بریم خونه بریم لباس عروس ببینیم (توهم فانتزی تا چه حد؟)هیچی نمیدونین من وهانی این مردم چه طوری اسگول کرده بودیم یارو باورش شده بود که 16 ابان عروسی هانی وما امدیم لباس عروس ببینیم دیگه هانی لباس عروس پرو کردوبا خانم ها دوست شدوگفت می خوام برم فلان ارایشگاه اون عکاس دیدم اون باشگاه(حالا اصلا دامادی در کار نیست ماهمه کارهامون اماده است)خدا انشاءالله یه داماد قسمت هانی جونم کنه....هیچی دیگه تا خونه به یارو خندیدیم بعدهم هانی شام خوردورفت خونه اشون.

پ ن:الهی قربونت بشم تپلی جونم که امروز چون میدونستی دوستم پیشم گذاشتی به ما خوش بگذره هی اس ام اس ندادی بری رو اعصاب من..قربونت برم که فضول نیستی فقط وقتی دوستم رفت پرسیدی خوش گذشت وقتی تو جوابت گفتم بببببببببببببله گفتی خداروشکر...همه که تپلی من ندارن...

اخه این انصاف..........

دیشب کلی گریه کردم هم دلم برا داداشی تنگ شده بود هم خواهرتپلی رو اعصابم پیاده روی کرده بود...حالا نگین خوبه تپلی فقط همین یه دونه خواهر رو داره..همین یه دونه برا هفت پشت من بسه..دلم می خواد براش یه اسم بذارم ولی از تپلی میترسم...من هم تپلی هم خواهرش دوست دارم ولی خواهرش،خوب بلاخره من عروسم باید یه کم کرم داشته باشم...امروز کلی خونه رو تمیز کردم اخه از دیروز که مادری رفته مسافرت در منزل بمب اتمی ترکیده بود..پدری هم اصلا به هیچی گیر نمیده منم اصلا استرس نداشتم خونه تمیز کنم وغذا بپزم..امشب یا فردا صبح مادری میاد برا همین شروع کردم به تمیز کردن خونه وبرا پدری هم نهار درست کردم ...بعدازظهرم میرم خونه خواهری اخه قراره بره عروسی میرم که از فندقی مواظبت کنم...اخه این انصاف یکی دیگه بچه داربشه منم مواظبت بکنم...

پ ن:دیشب تا نصفه شب تپلی بیدارنگه داشتم تا برام توضیح بده...اخه این انصاف که من گریه کنم اون بخوابه

دوراهی.....

میدونین چی؟ الان من تپلی سر یه سری مسائل مشکل داریم یه سری مسائل که هرکی بشنوه به نظرش شاید خیلی کوچیک ومسخره باشه ولی براما بزرگ میشه وقتی چند صباحی از زندگیمون گذشت وقتی من میبینم اکثر دوستام سر همین بحث های کوچیک کارشون به طلاق کشیده.........من ترس برداشته ترس از اینکه نکنه اشتباه کردم؟نکنه راهی که رفتم راه اشتباهی بود؟کاش سنتی سنتی ازدواج میکردم؟!!!نمی دونم.......احساس میکنم ارزشم رفته زیره سوال.....احساس میکنم تپلی بهم اون احترام لازم نمیذاره....

پ ن:امروز تپلی دیدم.....مادری رفته شهمیرزاد بادوستاش...من وپدری تنهاییم....پدری می خواد همه بدهی های داداشی بده ومن خیلی خوشحالم....

راستی فهمیدین من یادم رفته بود برا وبلاگ قبلی عنوان انتخاب کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اخیشششششششش،این خان هم به سلامتی گذشت...دایی جان از تپلی خوشش امد وگفت خیلی پسر خوبی.حالا شوهر خواهری قراره بره محل کاره تپلی برا تحقیقات،بعدهم قراره من ومادری وپدری بریم خونه تپلی بازدید،این خان ها به سلامت بگذره قراره مادری به خواهر تپلی بگه یک ماه هم مادوتا رفت وامد بکنیم زیاد زیاد تا بیشتر باهم اشنا بشیم بعداگه جواب هر دوتا طرف مثبت باشه عیدفطر بشه بله برون.....بعداگه هر دوتا خانواده راضی باشن تا مهر هم نازمد باشیم بعد مهر عقد کنیم....البته اینا همه فقط به اون سه تا خان بستگی داره...........

امروز هم دوستای مادری امده بودن خونه ما کلی مهمون داشتیم....فردا هم مهمونی میریم خونه پسر خاله جون مهمونی تولد نی نی جون(حال میکنین هی من میرم مهمونی قر میدم)...راستی خداروشکر دکترها گفتن نی نی پسر خاله شکاف کام اش در قسمت نرم وبا یک عمل کوچولو حل میشه....فندقی هم بلاخره امشب تشریف بردن خونه خودشون...فکر کنم به خاطر دعا های تپلی سفر ما به شمال فعلا عقب افتاد

پ ن:الهی قربون کامنتات بشم تپلی جونم فقط چرا خصوصی مینوسی؟بذار همه دنیا بفهمن تو چقدر زن ذلیلی...نخیر بامن تفاهم داری...فکر نکن لاغربشی اسمت تو وب عوض میکنما تو همیشه تپلی منی.....

ماجراهای فندقی........

امروز قراره تپلی بیاد با دایی جونم چند کلمه ای صحبت کنن اگه این خان به سلامتی رد کنه چند تا خان بیشتر نمی مونه....

فندقی این جاست من زیاد نمی تونم بیام به وبلاگ ها سر بزنم اخه وقت نمیکنم...مثلا دیروز دوتایی باهم رفتیم حموم وکلی باهم دیگه حال کردیم همینکه از حموم امدیم وراحت نشسته بودیم تلویزیون نگاه میکردیم فندقی خانم هرچی که از صبح خورده بودن درون معده انباشته کرده بودن ونثار وجود پرشکوه ماکردن ومارو دوباره روانه حمام کردن.........

پ ن:براتپلی جونم دعا کنین که استرس نداشته باشه...

چه حالی دارم این روزها......

واااااااااااااااااای چقدر دلم برای شماها تنگ شده بود.

نمیدونین چقدر شهر بازی بهم خوش گذشت یه عالمه ترس وهیجان وخنده قاطی زندگی امون شد..یکی نبود به من بگه اخه خیره توکه ازبازی ها میترسی چرا همه اش سوارشدی اصلا کم نیاوردما همه رو سوارشدم....کلی جیغ زدم کلی خندیدیم...نمیدونین چقدر لذت بخش بود..........بعدهم شام رفتیم بیرون وقتی می خواستیم برگردیم خونه دیروقت شده بود دیدم دختر داییم گناه داره تنها بره خونه منم باهاش رفتم...رفتن ما همانا امروز برگشتن ما همانا البته اون شب نزدیک بود کاره ما به بیمارستان بکشد اخه معده ما شروع به پا زدن کرد...بعد هم دایی جان از مسافرت می امد وایسادیم دایی ببینیم وپسر دایی جونم گفت :بمون باهم شیطونی کنیم که منم کلا حرررررررررررررررررف گوش کن موندم وکلی هر روز اب بازی کردیم البته این وسط ها دلمان برا تپلی جونمون هم تنگ شده بودهاااااااااااااااااااااااا....الان هم امدیم خونه به احتمال زیاد اخر هفته هم با دایی جونم میرم شمالاخه گفتیم تا مجردیم از زندگی لذت ببریم

اخرهفته های سالم........

دو روز تعطیلی که رفتیم خونه مادربزرگی با دختر دایم کلی گفتیم وخندیدیم ویکی دوبار هم رفتیم بیرون می خواستیم بریم سینما فیلم ورود اقایون ممنوع روببینیم که بلیط تموم شده بود می خواستیم بریم پایان نامه رو ببینیم که دیدیم حوصله دیدن فیلم جدی نداریم چه کاری خوب ترازاینکه رفتیم پارک قیطریه پیاده روی  اخه من خیلی به نظر خودم چاق شدم...........امروز وقت مشاوره داشتم خیلی خوبه  وقتی میرم اونجا برمیگردم کلی روحیه ام عوض میشه.......تازه رفتم دانشگاه یکی از مسئول های دانشگاه که خیلی من دوست داره گفت اگه بودجه رو زیادکنن می خوایم یه کارشناس بگیریم که من فقط روتو حساب باز کردم منم گفتم من از خدام بیام پیش شما حالا دعا کنین درست بشه.....امروز قراره با دختر داییم بریم شهر بازی......

پ ن:از تبریک های همه ممنونم،فقط دعا کنین ما چند خان رستم به سلامت رد کنیم.

پ ن:اخی تپلی جونم می خواست امروز بیاد همدیگرو ببینیم که من گفتم کار دارم پیامک زده برو بهت خوش بگذره بی وفاعیب نداره بعدا تورو هم با خودم میبرم گللللللللللللللللل پسرم

علوس ملوسی داریم.......

خوب بلاخره تپلی جونم قیچی سانسورش غلاف کرد وبه بنده اجازه داد که بگویم انچه شرح بلاغ است....جونم براتون بگه یک ماه پیش دراین تاریخ   ۱۱/خرداد چهارشنبه بود که گفتم مهمون داشتیم مهمون های ما تپلی جونم بود همراه با خواهرگرام..........بببببببببببله دست قشنگ رو به افتخاراین دوگل نوشکفته برین..... لی لی علوس شدم....نه بابا هنوز فعلا چند خان ماگذروندیم از این هفت خان رستم.وای نمیدونین چه بساطی بود وقتی (اخه من وتپلی خوب الان چندماه همدیگرو میشناسیم وباهم حرف هامون زدیم وبه توافق های لازم رسیدیم)خواهر تپلی گفت اجازه بدین این دوتا جوون برن حرف هاشون بزنن........ما امدیم تو اتاق من هر هرمی خندیدم.ما حتی رنگ لباس ودست گل هم باهماهنگ کرده بودیم...ولی قیافه تپلی جونم که الهی همه دنیا فداش بشه دیدنی بود هی سرش می انداخت پایین که خنده اش نگیره وقتی چشم تو چشم من میشد...من که ازبس لبم گاز گرفته بودم دیگه از لب هام هیچی نمونده بود....دیروز اقاجججججججججججون زنگ زده بهم تبریک میگه علوسی ملوسی شدنم میگم هنوز معلوم نیست...فعلا مادرجان شرلوک هلمز شده ودر تحقیقات به سر میبره....این وسط پدری الهی قربونش برم کلی تپلی من دوست داره ما فکر میکردیم کلی شرط وشروط میذاره ولی انگار مهر تپلی بدجور افتاده تو دلش چون از اون روزی که دیدتش هی به من میگه اذیتش نکنی ها بهش سخت نگیری ها میگم پدری منی یا اون :میگه هردوتون.....حالا من وتپلی که دوست داریم برا نیمه شعبان بله برون باشه ولی خواهری دیروز میگفت بذارین برا بعدازماه رمضون....حالا نمیدونیم کی به وصال یار میرسه تپلی؟!!!!!!!!!

دیروز تپلی جونم امد دنبالم با هم رفتیم فرحزاد کلی به من خوش گذشت چقدر این ساعت ها که باهمیم زود تموم میشه....امد خونه امون دنبالم برا مادری لوکی بامبو خریده بود برا منم یه گل رز خوشجل.........دیشب نصفه شبی تشنه ام شده بود بیچاره پدری صدا کردم میگم برام هندونه بیار...با خنده هندونه میاره میگه باید به تپلی بگم نصفه شب ها خوراکت بیشتر از روزه...بعد هم هر هر به من خندیده ورفته

حدس ها نیلویی ردخورنداره...

لحظه ها میگذرد.

انچه بگذشت،نمی اید باز.

قصه ای هست که هرگزدیگر

نتواند شد اغاز.مثل این است که یک پرسش بی پاسخ

برلب سرد زمان ماسیده است.

حالم خیلی بهتر شده ولی دلم برا پسر خاله ام خیلی میسوزه اون از زنش که اخلاق نداره این از بچه اش..این پسر خاله ام انقدر مهربون اهل خانواده است..الان ده سال که ازدواج کرده تو این ده سال یک بار هم با این زنش احساس خوشبختی نکرده باورتون نمیشه از هیچی دریغ نکرده ازمسافرت های خارج از کشوربگیر تا هدیه های گرون قیمت ولی یه دفعه زنش افسردگی گرفت البته به نظر من خودش زد به افسردگی وخودش لوس کرد....الان که بچه اش این طوری شده انگار که نه انگار..به خودش میرسه تا به بچه بیچاره خاله ام همه کارهای این بچه افتاد گردنش.خود خاله ام تازه صفراش عمل کرده.من از روز اول به خاله ام گفتم این برات عروس بشو نیست..از همون روز اول فقط به خودش میرسید نه به زندگیش نه مهمون دعوت میکرد( چون خسته میشد)همیشه هم خونه خاله ام بود...هر وقت یه خریدی بود به جای اینکه خودش انجام بده زنگ میزد به شوهر خاله ام اون پیرمردهم کلی وسیله بار میکرد میبرد براش،اخه پسرخاله ام اوایل زندگیش هم سرباز بود هم سره کار میرفت به خرید خونه نمیرسید ولی برای اینکه زنش راحت باشه ماشین خرید براش ولی این خانم لوس تر از این حرف هابود.

شنبه شب رفتم خونه خواهری تا امروز صبح پیش فندقی جونم بودم...شنبه هم تپلی خان بعدازده روز دیدیم اخه تپلی چهارشنبه با دوستاش رفت بود عشق وحال....امروز عصری هم قراره باهم بریم بیرون

پ ن:از همه دوست های خوبم که بامن همدردی کردن ممنونم امیدوارم همیشه شاد باشین وخنده از لب های شما نره....

پ ن۲:تپلی جونم مرسی که میای اینجا وبرات مهم ونظر میدی قربونت برن همه

فاصله کوتا بین غم وشادی...

خیلی ناراحتم حوصله نوشتن هم نداشتم می خواستم یه مدت ننویسم..چهارشنبه شب رفتیم خونه خاله ام چقدر با دختر خاله هام گفتیم وخندیدیم چقدر برنامه ریختیم برا فردا که بچه پسر خاله ام به دنیا می امد...فردا صبح هم با خوشحالی پاشدم رفتم برای عصری که می خواستیم بریم بیمارستان یه هدیه بخرم برا بچه اش وقتی با خوشحالی امدم خونه مادری بهم گفت بچه محی به دنیا امده ولی با یه بیماری،نمیدونین چه حالی شدم دست وپام شل شده بود انگار مال من نبود تا با مادری بریم بیمارستان حال خودم نمیفهمیدم....نی نی به اون خوشگلی شکاف کام داره یعنی غذا به جای اینکه بره تو معده وارد بینی وگوشش میشه...دلم برا پسرخاله ام کباب شدوقتی داشت اون طوری گریه میکرد...خاله ام که خیلی نجیبانه ازهمه پذیرایی میکردواشک میریخت..انقدر گریه کردم که چشم هام داره میسوزه ونمی تونم خوب بازشون کنم...بعداز بیمارستان امدم خونه یه کم استراحت کنم که مادری زنگ زد بیا پیش دختر خاله هات دارن داغون میشن یکی باید خوده من دلداری میداد ولی با این حال رفتم خونه خاله ام یه کم اذیتشون کردم که بخندن به پسرخاله ام گفتم هیچی نیست یه کم باهاش حرف زدم اروم شد بهش گفتم من رفتم درمورد این بیماری تو اینترنت سرچ کردم هیچی نیست...بعد هم با دخترخاله هام شام درست کردیم یه کم فضای خونه رو عوض کردیم...اخر شب هم ماشین اون یکی پسر خاله ام برداشتم باهم رفتیم یه دوری زدیم حال وهوا مون بهتر شد...

پ ن:دوست های خوبم برامون دعا کنید که فقط یه عمل کوچیک باشه وزود خوب بشه چون ماها دیگه تحمل نداریم پسرخاله ام تو این حال ببینیم.

اخ دلم حریف مبارزه میخواد...

دلم می خواد لجبازی کنم دلم می خواد مبارزه کنم...از اینکه مثل فیلم واکنش پنجم یه مردو به مبارزه بکشونم خوشم میاد،تو دانشگاهم همیشه مبارزه میکردم سر کلاس اگه حتی موافق بودم با نظر یه پسر دلم می خواست حالش بگیرم ومیگرفتم...اگه کسی میگفت دوستم داره که بیچاره اش میکردم...نمیدونم چرا این حس مبارزه رو دوست دارم..برای اینکه کسی شکست بدم از جنس مذکر همه تلاشم میکردم...دلم نمی خواست بگن دختر ضعیف همیشه خودم قوی نشون میدادم از کارهای خطرناک خوشم می امد..از کارهایی که بگن مردونه است...یا مثلا از مردهایی خوشم می امد که سخت باشن مثل محمدرضا فروتن تو قرمز....

پ ن:باید یه کار پیدا کنم چون تپلی دوست داره من برم سره کار