نمیدونم چی بگم؟
امروز قراره شوهر خواهری بره محل کاره تپلی.تپلی یه کم دیشب ترسیده بود نمیدونم بهش حق بدم یا نه؟!میگه مراحل هر چی میره جلوتر سخت تر میشه.منم بهش گفتم اگه ترسیدی یعنی جا زدی پس خوب فکرات نکردی...بهتره بری خوب فکرات بکنی.بعدازظهر عروسی دعوتیم توباغ دایی جونم.مادری از صبح گیرداده چی میپوشی؟قبلا یک بارهم نمیپرسید ولی از وقتی تپلی امده خواستگاری داره کلافه ام میکنه به خدا...هرچی هم پیشنهاد میدم یه عیب میذاره روش که این مناسب نیست چون خیلی کوتاه؛چون فلان....براهمین ترجیح میدم عروسی نرم.از شوق افتادم اگه تپلی هم بخواد این طوری باشه نمی تونم تحمل کنم چون من دختریم که حدوحدود خودم میشناسم؛مادری این میدونه ولی میگه خانواده تپلی با ما از نظر اعتقادی متفاوت ان![]()
![]()
.
سرعت میگ میگ...
ازادی کجایی که یادت بخیر.........
راستی امروز تپلی برا امتحان عصبانی کردم به دوتا اس ام اس نکشیده عصبانی شد...فردا میریم خونه تپلی بازدید.
وای چقدر چاق شدم...........
توهم فانتزی عروسی..........
پ ن:الهی قربونت بشم تپلی جونم که امروز چون میدونستی دوستم پیشم گذاشتی به ما خوش بگذره هی اس ام اس ندادی بری رو اعصاب من..قربونت برم که فضول نیستی فقط وقتی دوستم رفت پرسیدی خوش گذشت وقتی تو جوابت گفتم بببببببببببببله گفتی خداروشکر...همه که تپلی من ندارن![]()
![]()
...
اخه این انصاف..........
پ ن:دیشب تا نصفه شب تپلی بیدارنگه داشتم تا برام توضیح بده...اخه این انصاف که من گریه کنم اون بخوابه![]()
دوراهی.....
پ ن:امروز تپلی دیدم.....مادری رفته شهمیرزاد بادوستاش...من وپدری تنهاییم....پدری می خواد همه بدهی های داداشی بده ومن خیلی خوشحالم....
راستی فهمیدین من یادم رفته بود برا وبلاگ قبلی عنوان انتخاب کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
امروز هم دوستای مادری امده بودن خونه ما کلی مهمون داشتیم....فردا هم مهمونی میریم خونه پسر خاله جون مهمونی تولد نی نی جون(حال میکنین هی من میرم مهمونی قر میدم
)...راستی خداروشکر دکترها گفتن نی نی پسر خاله شکاف کام اش در قسمت نرم وبا یک عمل کوچولو حل میشه....فندقی هم بلاخره امشب تشریف بردن خونه خودشون
...فکر کنم به خاطر دعا های تپلی سفر ما به شمال فعلا عقب افتاد![]()
پ ن:الهی قربون کامنتات بشم تپلی جونم فقط چرا خصوصی مینوسی؟بذار همه دنیا بفهمن تو چقدر زن ذلیلی
...نخیر بامن تفاهم داری
...فکر نکن لاغربشی اسمت تو وب عوض میکنما تو همیشه تپلی منی![]()
.....
ماجراهای فندقی........
فندقی این جاست من زیاد نمی تونم بیام به وبلاگ ها سر بزنم اخه وقت نمیکنم...مثلا دیروز دوتایی باهم رفتیم حموم وکلی باهم دیگه حال کردیم همینکه از حموم امدیم وراحت نشسته بودیم تلویزیون نگاه میکردیم فندقی خانم هرچی که از صبح خورده بودن درون معده انباشته کرده بودن ونثار وجود پرشکوه ماکردن ومارو دوباره روانه حمام کردن.........
پ ن:براتپلی جونم دعا کنین که استرس نداشته باشه...
چه حالی دارم این روزها......
نمیدونین چقدر شهر بازی بهم خوش گذشت یه عالمه ترس وهیجان وخنده قاطی زندگی امون شد..یکی نبود به من بگه اخه خیره توکه ازبازی ها میترسی چرا همه اش سوارشدی
اصلا کم نیاوردما همه رو سوارشدم
....کلی جیغ زدم کلی خندیدیم...نمیدونین چقدر لذت بخش بود..........بعدهم شام رفتیم بیرون وقتی می خواستیم برگردیم خونه دیروقت شده بود دیدم دختر داییم گناه داره تنها بره خونه منم باهاش رفتم...رفتن ما همانا امروز برگشتن ما همانا البته اون شب نزدیک بود کاره ما به بیمارستان بکشد اخه معده ما شروع به پا زدن کرد
...بعد هم دایی جان از مسافرت می امد وایسادیم دایی ببینیم وپسر دایی جونم گفت :بمون باهم شیطونی کنیم که منم کلا حرررررررررررررررررف گوش کن موندم وکلی هر روز اب بازی کردیم البته این وسط ها دلمان برا تپلی جونمون هم تنگ شده بودهاااااااااااااااااااااااا
....الان هم امدیم خونه به احتمال زیاد اخر هفته هم با دایی جونم میرم شمال![]()
اخه گفتیم تا مجردیم از زندگی لذت ببریم![]()
اخرهفته های سالم........
پ ن:از تبریک های همه ممنونم،فقط دعا کنین ما چند خان رستم به سلامت رد کنیم
.
پ ن:اخی تپلی جونم می خواست امروز بیاد همدیگرو ببینیم که من گفتم کار دارم پیامک زده برو بهت خوش بگذره بی وفا![]()
عیب نداره بعدا تورو هم با خودم میبرم گللللللللللللللللل پسرم![]()
علوس ملوسی داریم.......
دیروز تپلی جونم امد دنبالم با هم رفتیم فرحزاد کلی به من خوش گذشت چقدر این ساعت ها که باهمیم زود تموم میشه....امد خونه امون دنبالم برا مادری لوکی بامبو خریده بود برا منم یه گل رز خوشجل.........دیشب نصفه شبی تشنه ام شده بود بیچاره پدری صدا کردم میگم برام هندونه بیار...با خنده هندونه میاره میگه باید به تپلی بگم نصفه شب ها خوراکت بیشتر از روزه
...بعد هم هر هر به من خندیده ورفته![]()
حدس ها نیلویی ردخورنداره...
انچه بگذشت،نمی اید باز.
قصه ای هست که هرگزدیگر
نتواند شد اغاز.مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
برلب سرد زمان ماسیده است.
حالم خیلی بهتر شده ولی دلم برا پسر خاله ام خیلی میسوزه اون از زنش که اخلاق نداره این از بچه اش
..این پسر خاله ام انقدر مهربون اهل خانواده است..الان ده سال که ازدواج کرده تو این ده سال یک بار هم با این زنش احساس خوشبختی نکرده باورتون نمیشه از هیچی دریغ نکرده ازمسافرت های خارج از کشوربگیر تا هدیه های گرون قیمت ولی یه دفعه زنش افسردگی گرفت البته به نظر من خودش زد به افسردگی وخودش لوس کرد....الان که بچه اش این طوری شده انگار که نه انگار..به خودش میرسه تا به بچه بیچاره خاله ام همه کارهای این بچه افتاد گردنش.خود خاله ام تازه صفراش عمل کرده.من از روز اول به خاله ام گفتم این برات عروس بشو نیست..از همون روز اول فقط به خودش میرسید نه به زندگیش نه مهمون دعوت میکرد( چون خسته میشد)همیشه هم خونه خاله ام بود...هر وقت یه خریدی بود به جای اینکه خودش انجام بده زنگ میزد به شوهر خاله ام اون پیرمردهم کلی وسیله بار میکرد میبرد براش،اخه پسرخاله ام اوایل زندگیش هم سرباز بود هم سره کار میرفت به خرید خونه نمیرسید ولی برای اینکه زنش راحت باشه ماشین خرید براش ولی این خانم لوس تر از این حرف هابود.
شنبه شب رفتم خونه خواهری تا امروز صبح پیش فندقی جونم بودم...شنبه هم تپلی خان بعدازده روز دیدیم اخه تپلی چهارشنبه با دوستاش رفت بود عشق وحال....امروز عصری هم قراره باهم بریم بیرون ![]()
پ ن:از همه دوست های خوبم که بامن همدردی کردن ممنونم امیدوارم همیشه شاد باشین وخنده از لب های شما نره....
پ ن۲:تپلی جونم مرسی که میای اینجا وبرات مهم ونظر میدی قربونت برن همه![]()
![]()
فاصله کوتا بین غم وشادی...
پ ن:دوست های خوبم برامون دعا کنید که فقط یه عمل کوچیک باشه وزود خوب بشه چون ماها دیگه تحمل نداریم پسرخاله ام تو این حال ببینیم.
اخ دلم حریف مبارزه میخواد...
پ ن:باید یه کار پیدا کنم چون تپلی دوست داره من برم سره کار![]()