رویای شیرین عروسی
تپلی:نترس خدا با ما است چون با دشمن های ما نیست....![]()
روزها میگذره هر روز وما هم به این روزمرگی عادت کردیم هر روز میریم سرکار ومیایم خونه خوبی این روزها اینکه روزها بلند شده ومن حداقل وقتی هوا روشن برمیگردم خونه!
جمعه با مادری رفته بودیم شوش خرید جهیزیه،فکر کنم اخر سر با لباس عروس هم یه سر برم شوش خرید اخه مادری یه لیست دستش گرفته هر چی خط میزنم هنوز ادامه داره...
دلمون خوش که صبح می خوابیم ولی مگه این فندقی میزاره صبح زود میاد انگشت تو چشم وچاره ما میکنه که بیدارشو...امروز هشت ونیم صبح بیدارشدیم!اخه فقط ماروبیدار که نمیکنه همسایه های بیچاره از صدای اهنگ ما مجبور میشن زود بیداربشن؛عاشق قر دادن اون هم با اهنگی که تا ته زیاد شده باشه...