رویای شیرین عروسی

باورتون نمیشه تقریبا هر شب خواب عروسیمون میبینم.نمیدونین چقدر خوابم شیرینه انقدر که وقتی از خواب پامیشم می خوام دوباره بخوابم که ادامه این خواب ببینم...هرچقدر هم به تپلی میگم داره دیر میشه اگه این جوری پیش بریم تا شهریور هم نمیریم سر خونه زندگیمون!!!!

تپلی:نترس خدا با ما است چون با دشمن های ما نیست....

روزها میگذره هر روز وما هم به این روزمرگی عادت کردیم هر روز میریم سرکار ومیایم خونه خوبی این روزها اینکه روزها بلند شده ومن حداقل وقتی هوا روشن برمیگردم خونه!

جمعه با مادری رفته بودیم شوش خرید جهیزیه،فکر کنم اخر سر با لباس عروس هم یه سر برم شوش خرید اخه مادری یه لیست دستش گرفته هر چی خط میزنم هنوز ادامه داره...

دلمون خوش که صبح می خوابیم ولی مگه این فندقی میزاره صبح زود میاد انگشت تو چشم وچاره ما میکنه که بیدارشو...امروز هشت ونیم صبح بیدارشدیم!اخه فقط ماروبیدار که نمیکنه همسایه های بیچاره از صدای اهنگ ما مجبور میشن زود بیداربشن؛عاشق قر دادن اون هم با اهنگی که تا ته زیاد شده باشه...

یه حالی دارم این روزها

هرچقدر فکر کردم دیدم توان جدا شدن از تپلی ندارم؛انقدر دوستش دارم که نمی تونم ازش جدابشم هرچند تپلی خیلی اخلاق اش عوض شده وسرهر اتفاق کوچیکی کارمون به بحث کشیده میشه ولی ارزش عشق وتلاش امون برای باهم بودن بالاتر از این حرف هاست...کاش تپلی هم قدر این عشق می دونست!!!!!!

باید با عکاس امون صحبت کنیم وبرای اردیبهشت بی حرف پیش بریم عکس های اسپرتمون بگیریم.

وای این روزها هوا چقدر عالی جون میده برای پیاده روی من هر روز از سرکار پیاده میام خونه وکلی با این هوا حال میکنم....

پ ن:حامد داداش هانی هم رفت از ایران؛هانی جونم جای داداشی خالی نباشه!

اعتماد،ادامه....

انقدر به رابطه امون اعتماد دارم که مثل احمق ها دنبال لباس عروس و ارایشگاه میگردم...

اون وقت همین امروز سر اینکه فقط به تپلی تذکر دادم که با پسرخاله های من سرشوخی باز نکن ناراحت شده وهرچی از دهنش در امده به من گفته واعتقاد شدید هم داره که ایراد از من چون حسسسسسسساسم!کلا تپلی انتقاد پذیر نیست! در مورد ادامه رابطه امون تا اخر هفته فکر میکنم  وبه تپلی هم همین گفتم ....

چه ارزوهایی داشتم که الان جلوی چشمام مثل یه حباب میترکه..

چینی ترک خورده

سلام؛عیدتون مبارک!

اخرای سال انقدر سرم شلوغ بود نتونستم یه پست هم بذارم...هم جشن سال نو مهد بود هم کارهای خودم.

چهارشنبه سوری خوبی بود از روی اتیش پریدیم که تا اخر سال زرد ومریض نباشیم ولی چه فایده که روحم خیلی مریض تر از این حرف هاست..سال تحویل من وتپلی کنار هم بودیم دوتایی؛کنار سفره هفت سینی که با عشق چیده شده بود خیلی دعا کردیم برای دوستاممون برای خودمون دوتا ولی چه فایده که زندگی ما مثل یه چینی ترک خورده است که هر ان ممکن بشکنه..باورتون نمیشه که هر روز زندگی مون خراب تر از دیروز میشه...شاید جدایی بهترین راه باشه...یه بغض ته گلوم  که داره خفه ام میکنه!

هرچقدر سعی میکنم شاد بنویسم نمیشه.