بیست اسفند نود

امروز تولد مردی که با حرف هاش بارها دلم شکسته ولی با تمام وجودم دوستش دارم چون با عقل عاشق اش شدم...

تپلی جونم همه چیز در کنار تو برام زیبا است وتولد تو بهانه همه زیبایی ها...توللللللللللللللدت مبارک

یک هفته برنامه ریزی کردم که چه طوری تولدش جشن بگیرم که کلی خوشحال بشه،چون تپلی کنار دوستاش بیشتر بهش خوش میگذره دوتا از دوستاش که همکار هم مستن با هم دعوت کردم ودوتا از دوستای خودم...یه رستوران که پاتوق خودمون دوتا است رزرو کردم که پاستا هاش معرکه است وفضای عالی وارومی داره(البته تپلی از هیچ کدوم از این برنامه ها خبر نداشت)اما دوست های بی معرفت تپلی هیچ کدوم نیومدن!!!!!!!!نمیدونین دیروز چه استرسی داشتم که به همه کارهام برسم صبح که از خواب پاشدم تند تند بادکنک باد کردم که می خواستم کادوم با هاش خوشگل کنم،بدو بدو رفتم قنادی کیک وشمع ها رو گرفتم بعد هم رفتم رستوران منتظر شدم که بچه ها بیان که یکی یکی زنگ زدن وگفتن نمیان

به جز هانی دوستم که تازه شب قبل عروسی داداشش بود خودش رسوند و واقعا ثابت کرد که یه دوست واقعی..برا تپلی یه نیم بوت چرم خریدم که از قبل سفارش داداه بودم براش بدوزن،هانی جونم که یه سیوشرت خیلی خوشگل براش اورده بود.قیافه تپلی دیدنی بود وقتی امد تو..اخه بهش نگفته بودیم که وچون یک روز قبل از تولدش براش جشن گرفته بودم اصلا به ذهن اش هم خطور نکرده بود..

کلاغ پر،حامدپر

وقتی تو بچه گیمون بازی کلاغ پر میکردیم وقتی اسم یک نفر میگفتیم که پر نداشت چقدر با ذوق میگفتیم فلانی که پر نداره باباش خبر نداره ولی الان که دارم میگم حامد پر دارم گریه میکنم....

حامد داداش هانی دوستم که امشب عروسی کرد وچند هفته دیگه برای همیشه از ایران میره وهانی تنها تر از همیشه میشه...

امشب تو عروسی پی بردم با اینکه اختلاف سنی من وتپلی ۲سال ولی من خیلی خیلی از اون جوون ترم من دلم می خواست تا اخر عروسی بمونم ولی تپلی که انگار به اجبار امده باشه ساعت ۱۱گفت پاشو بریم خونه!من هم به اجبار محل ترک کردم،عروسی خیلی خوبی بود دوستم هانی مثل همیشه مثل یه نگین می درخشید فقط جای مامانش خالی بود....حامد جونم خوشبخت بشی داداشی جونم

پ ن:دوست های خوبم خیلی نگران نباشین من پوست کلفت تر از این حرف هام با اینکه روحم ودلم خیلی داغون ولی هنوز سر پام وزندگی میکنم وتپلی همچنان روی یه لنگه در می چرخه....

اخرش هیچ کس خبر نداره.........

ریتم ساده زندگی وقتی از جریان می ایسته تازه میفهمی که چه اتفاق هایی افتاده.. من وتپلی الان در حال حاضر هنوز کنار همیم واین کنار هم بودن خدا میدونه که تا کی ادامه پیدا میکنه...وقتی یه مرد یک روز بهت بگه که از چشم هاش افتادی به چی فکر میکنی؟وقتی یه مرد که خیلی دوستش داشتی وفکر میکردی همه زندگیت برگرده بهت بگه تو اون کسی نیستی که اون می خواسته وداره به طلاق فکر میکنه چی کار میکنی؟

این ها همه وهمه حرف های تپلی....

من وتپلی کنارهم هستیم هنوز وبه ریتم ساده زندگی ادامه میدیم تا !!این من هم نمیدونم...

دراغازفصلی نو به پایان می اندیشم...

دیگه طلاق برام یه تابو نیست....

اولین نگاه عاشقانه

پارسال یه سه شنبه من وتپلی بدون اینکه بهم دیگه احساسی داشته باشیم با دوتا از دوستامون رفتیم سینما!اون روز ما فقط چهارتا دوست بودیم که از روی تفریح رفتیم سینما وجالب اینجا بود که تپلی کل فیلم خواب بود وهیچی از فیلم نفهمید...

این اولین نگاه عاشقانه ای بود که تپلی به من انداخت و........

واون سه شنبه ده اسفند پارسال بود،دووووووووووووووووووووووووووووست دارم عشقم!