روز عید تپلی امد خونه ما برام عیدی اورده بود یه عطربا یه جا جواهری که با یه عالمه کفش دوزک وگل خوشگل شده بود کادو هاش گذاشته بود تو یه پاکت قرمز با یه شاخه گل رز ویه بسته شکلات...بعدهم رفتیم بیرون به گشت وگذارچون من دلم باقلوا می خواست رفتیم یک کیلو خریدیم نشستیم دوتایی  هی خوردیم.دیروز هم از ظهر رفتم خونه الی جونم به هوای مولودی گفتیم خندیدیم خیلی خوش گذشت.

امروز قراره شوهر خواهری بره محل کاره تپلی.تپلی یه کم دیشب ترسیده بود نمیدونم بهش حق بدم یا نه؟!میگه مراحل هر چی میره جلوتر سخت تر میشه.منم بهش گفتم اگه ترسیدی یعنی جا زدی پس خوب فکرات نکردی...بهتره بری خوب فکرات بکنی.بعدازظهر عروسی دعوتیم توباغ دایی جونم.مادری از صبح گیرداده چی میپوشی؟قبلا یک بارهم نمیپرسید ولی از وقتی تپلی امده خواستگاری داره کلافه ام میکنه به خدا...هرچی هم پیشنهاد میدم یه عیب میذاره روش که این مناسب نیست چون خیلی کوتاه؛چون فلان....براهمین ترجیح میدم عروسی نرم.از شوق افتادم اگه تپلی هم بخواد این طوری باشه نمی تونم تحمل کنم چون من دختریم که حدوحدود خودم میشناسم؛مادری این میدونه ولی میگه خانواده تپلی با ما از نظر اعتقادی متفاوت ان.