میون ماه من تا ماه گردون......
از عروسی بگم که تا لحظه اخر دلم نمی خواست برم...بلاخره به اسرار پدری حاضر شدم .اونم چه حاضر شدنی اخه من وقتی رو دنده لج بی افتم دیگه کسی نمی تونه از من کاری بخواد..ارایشگاه هم نرفتم خودم موهام خیلی ساده درست کردم ویه ارایش خیلی ساده همون لباسی که مامان اسرار داشت پوشیدم رفتم انقدر با اخم نشسته بودم که دایی جونم تعجب کرده بود فقط یک بار به اسرار دایی رقصیدم احساس میکنم خودم نیستم باید تکلیفم با تپلی هم مشخص کنم من نمی تونم اون طوری که دیگران دوست دارن لباس بپوشم
...دیروز هم تو باغ دایی بودیم اخه عروسی تا 4صبح طول کشید....امروز ودیروز فقط استراحت کردم.
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر ۱۳۹۰ ساعت 19:21 توسط نیلو
|