هرچی می خواد پیش بیاد!

من اصلا تحمل ندارم با تپلی قهر باشم،دیگه از قیدوبند خرید طلا هم امدم بیرون...دیگه هم نمی خوام به تپلی فشار بیارم که بریم سرخونه وزندگی خودمون هر وقت شد میریم دیگه انقدر که فکر کردن نداره!اون یک میلیون هم که از دوستم قرض کرده بودم می خوام بریزم تو حساب بانک مسکن وهرچقدر هم پول پس انداز میکنم بریزم تو همین حساب تا به موقع یه وام مسکن بگیرم؛یه مقدار پس اندازی هم که داشتم دادم به تپلی تا بده به دوستش یه کم بدهی سبک بشه!

اگه تپلی قبول کنه می خوام شیفت صبح هم برم سرکار یعنی از7صبح تا 7شب،البته سه تا کاره نیمه تموم دارم که می خوام قبل از عید انجام بدم.

تولد نوشت:دیروز تولد داداشی بود این دومین تولدی که داداشی کنارم نیست؛بعداز رفتنش من خیلی تنها شدم  هنوز هم نبودنش احساس میکنم!دیشب که باهم حرف میزدیم هرچی من میگفتم تو سی ویک ساله شدی اون میگفت نه من تازه سی سااله شدم!شما بگین متولد بهمن 1360 الان چندساله است؟

تولد نوشت2:امروز تولد یه کله کدو!!!الی جونم تولدت مبارک!

اخرخطی که اول راه بهش رسیدم!

ببخشین..........

ادامه نوشته

بدون شرح!

خدا وکیلی اگه  شوهری با احساس تر از شوهر من پیدا کردین به من معرفی کنید(جایزه اتون محفوظ)نیلویی تصور کنین با کلی احساس مژه هاش هی ناز میده بعد با یه عالمه عشوه که معلوم نیست از کجا در اورد!والا!رو کرده به تپلی و میگه از چی من خوشت امد که عاشقم شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تپلی:عجب سوال مبهمی پرسیدی!!!!!!!!!

نیلویی:بدون شرح!

پنجشنبه تولد خانم دوست تپلی بود ومن به خاطر احترامی که به دوست تپلی میذاشتم شیفتم عوض کردم که بتونم برم،بعداز ظهرم رفتیم خونه خواهر شوهر جان "لطفاجان روطوری بیان کنید که ج جان با قدرت بیشتری بیان بشه" باتشکر از شما وخانواده محترم رجبی! میدونین دیگه دلم نمی خوادزیاد به تیکه ها وحرف های خواهرشوهرجان ودخترش اهمیت بدم.

جمعه هم رفتیم سر کار وخداروشکر شاگردهای من نیومده بودن ومن ظهر امدم خونه...

روزگاربر وفق مراد است همچنان...

مراسم پس خریدون...

زندگی پراز اتفاق ها وچیزهای قشنگ؛مثلا همین رسمی که تازه دیشب فهمیدم وجود داره....دیشب که از خونه مادربزرگم برمیگشتیم دمه درمساجد پربود از ادم هایی که با شادی بهم دیگه تبریک میگفتن وشمع روشن میکردن انقدر شاد بودن که شادی اشون به ماهم منتقل شد!بعداز تموم شدن محرم وصفر مردم میرن در مساجد میزنن وبه حضرت زهرا تبریک میگن که محرم وصفرتموم شده وربیع الاول از راه رسیده....

خداروشکر محرم وصفرتموم شد خیلی ماه غم انگیزی...

ازخریدجهیزیه بگم که کلی چیزمیز خریدیم؛اصولا ما یک روز مراسم خرید داریم یک روز مراسم پس خریدون!تعجب نکنید مراسم پس خریدون مراسمی که میریم وسایلی که با کلی زحمت خریدیم پس میدیم....مادری به این نتیجه رسیده بودن با خواهر جان که کریستال هااصل چک نمی باشن واقای فروشنده به ما کلک زده به همین دلیل کلیه کریستال های خریداری شده را پس بردن واز یک فروشنده دیگر با کد تجاری واردکننده خریداری کردن والان بسیار بسیار خرسند هستن که کریستال های بنده اصل میباشد...

یخچال سایت(نخندین فروشنده به ساید میگفت سایت)ماشین ظرفشویی ولباس شویی،ابمیوه گیری ،اتووجاروبرقی روهم خریدیم!!

از خرده ریزها هم ست ادویه وقندوشکر که بهش میگن پاسماوری،سرویس قاشق وچنگالم هم خریدم...از وقتی وسایل ام خریدم دلم میخواد هر چه زودتر برم سرخونه وزندگی خودم...تپلی بیچاره در تلاش هنوز!