وقتی تو بچه گیمون بازی کلاغ پر میکردیم وقتی اسم یک نفر میگفتیم که پر نداشت چقدر با ذوق میگفتیم فلانی که پر نداره باباش خبر نداره ولی الان که دارم میگم حامد پر دارم گریه میکنم....

حامد داداش هانی دوستم که امشب عروسی کرد وچند هفته دیگه برای همیشه از ایران میره وهانی تنها تر از همیشه میشه...

امشب تو عروسی پی بردم با اینکه اختلاف سنی من وتپلی ۲سال ولی من خیلی خیلی از اون جوون ترم من دلم می خواست تا اخر عروسی بمونم ولی تپلی که انگار به اجبار امده باشه ساعت ۱۱گفت پاشو بریم خونه!من هم به اجبار محل ترک کردم،عروسی خیلی خوبی بود دوستم هانی مثل همیشه مثل یه نگین می درخشید فقط جای مامانش خالی بود....حامد جونم خوشبخت بشی داداشی جونم

پ ن:دوست های خوبم خیلی نگران نباشین من پوست کلفت تر از این حرف هام با اینکه روحم ودلم خیلی داغون ولی هنوز سر پام وزندگی میکنم وتپلی همچنان روی یه لنگه در می چرخه....